شمارهٔ ۱۹۲۶

بیکار دلی باشد کو را نبود دردی

کاهل فرسی باشد کز وی نجهد گردی

دردی که ز عشق آید، جانم به فدای آن

خود جان نبود شیرین بی ذوق چنان دردی

از گردش چشمت هست آواردگی دلها

تا کعب نفرماید، جنبش نکند نردی

شبها منم و شمعی هم سوخته و هم مست

گه مرده و گه زنده، آهی و دمی سردی