شمارهٔ ۱۹۴۵

بسیار باشد، ای جان، از همچو من غمینی

نازی که می کشم من از چون تو نازنینی

تا دست و پا نهادی در حسن کس ندیدم

پایی به دامن اندر، دستی در آستینی

گر در جهان بگردی از جور خود نیابی

بی آب دیده خاکی، بی خون دل زمینی

از شبروان کویت هر گوشه ای و آهی

وز هندوان چشمت هر غمزه در کمینی