شمارهٔ ۱۹۵۰

یک ره بکن ز غمزه خونین اشارتی

کافتد ز فتنه در همه آفاق غارتی

چندین به شهر دزدی دلها کجا شود؟

در دیده گر ز چشم تو نبود اشارتی

آن را که می کشی، به ازین نیست خونبهاش

از سر کنیش زنده، گر آیی زیارتی

گر بی رخت عمارت عمرم کند سپهر

بادا خراب، یارب ازینسان عمارتی