شمارهٔ ۱۹۵۲

مردانه می کشد به جفایم ستمگری

تا میرم و دگر ندهم دل به دیگری

راحت بود سیاست آن کس که بایدش

از غمزه دور باشی و از ناز خنجری

گفتم که دوش با تو نشستیم، راست است

بر خویش بسته ام به هوس خواب دیگری

از غم مگر ز وادی هجر استخوان بود

کز کعبه امید بیاید کبوتری