شمارهٔ ۱۹۵۶

بسی نماند که جانی برون رود ز غریبی

هنوز می نرساند مرا ز زلف تو طیبی

مباد خواب خوش آن شوخ را که غمزه شوخش

فگند خار مغیلان به خوابگاه غریبی

ز درد عشق بمردم خبر دهید، رفیقان

اگر مفرح صبر است در دکان طبیبی

ندادیم چو ضمانی به تیغ راضیم، اکنون

اشارتی به کرم، جان من، به سوی رقیبی