شمارهٔ ۱۹۷۲

گل آمد و همه در باغ با می و جامی

من و خرابه هجر و غم گل اندامی

هوای دیدن گل شد، روا مدار، ای دوست

که بی رخت گذرانم چنین خوش ایامی

ز جام خویش فرو ریز جرعه ای به سرم

که سرخ روی شوم، گر نمی دهی جامی

یکی خبر به گل نو همی رسان، ای باد

که مرد بلبل و تو در شکنجه دامی