شمارهٔ ۱۹۷۷

ای غنچه را بر بسته لب، شکل و دهان چون تویی

چون لاله خون کرده دلم سرو روان چون تویی

روزی من دیوانه وش، بر باد خواهم داد جان

دست تظلم در زده اندر عنان چون تویی

گفتی ز من سر می کشی، آخر به گردن چون نهد

آن سر که برگیرد کسی از آستان چون تویی

تو چست می بندی کمر وز ترس جانم می رود

کآزرده گردد ناگهان نازک میان چون تویی