شمارهٔ ۱۹۹۴

خیالی کرده ام وین از خیال خود نمی دانی

ز ابرو پرس اگر جور هلال خود نمی دانی

نهادی سنبله بر مشتری و می کشی خلقی

منت آگه کنم گر تو وبال خود نمی دانی

ز جولان سمندت دور بادا چشم بد گرچه

صف موران مسکین پایمال خود نمی دانی

مه دو هفته می خوانی رخ خود را و من چون مه

همی کاهم که در خوبی کمال خود نمی دانی