شمارهٔ ۱۹۹۶

می شکفد گل به چمن تا ز نسیم سحری

وه چه خوشی گر نفسی پهلوی من باده خوری

گر ز خرابی منت نیست خبر رنجه مشو

مستی حسن ترا شاید اگر بی خبری

آهن و سنگ آب شود ز آه دل غم خور من

نرم نگردد دل تو وه چه عجب جانوری

هر کسی از پیرهنت رشک برد در برتو

من ز زمینی که تو آن زیر قدم می سپری