شمارهٔ ۱۴ - او راست

این منم کز تو مرا حال بدین جای رسید

این تویی کز تو مرا روز چنین باید دید

من همانم که به من داشتی از گیتی چشم

چه فتاده ست که در من نتوانی نگرید

من همانم که مرا روی همی اشک شخود

من همانم که مرا دست همی جامه درید

زندگانی را با مرگ بدل باید کرد

چو مرا کار ازین کار بدین پایه رسید