غزل شمارهٔ ۲۳

دلم فریفتهٔ آن شمایل عربیست

که شکل و شیوه او را هزار بوالعجبیست

خیال لعل لبش در درون سینه من

چو باده در دل پر خون شیشهٔ حلبیست

بکشت فتنهٔ چشمش مرا و می‌بینم

که همچنان نظرش سوی من به بولعجبیست

مرید پیر مغانم که شیخ هر قومی

میان قوم چو اندر میان فرقه نبیست