غزل شمارهٔ ۳۶
مسلمانان دلی دارم جراحت
ندانم تا مرا زین دل چه راحت
لبم ریش دلم را تازه دارد
ز بس کان لب همی ریزد ملاحت
بیا کر حسرت لعل تو چشمم
میان موج خون دارد سیاحت
چو صبحت دوش دیدم بر سر بام
به شب پنداشتم الشَّمس لاحَت
مسلمانان دلی دارم جراحت
ندانم تا مرا زین دل چه راحت
لبم ریش دلم را تازه دارد
ز بس کان لب همی ریزد ملاحت
بیا کر حسرت لعل تو چشمم
میان موج خون دارد سیاحت
چو صبحت دوش دیدم بر سر بام
به شب پنداشتم الشَّمس لاحَت