غزل شمارهٔ ۸۳

زیاده می کند آن چشم پرخمار خمار

ز دل همی برد آن زلف بی قرار قرار

بخست غمزه ی تیز تو خانه ی چشمم

که گفت دیده ی اهل نظر به خار بخار

چنان بسوخت شرار غم تو خرمن دل

که می رسد به دماغم از آن شرار شرار

در انتظار مداوم به وعده ی فردا

که نیست ممکن ازین چرخ بی مدار مدار