غزل شمارهٔ ۱۵۵

دل را حضور نیست دمی بی حضور او

خرم دلی که شاد بود با سرور او

پویندگان وادی ایمن توقُّفی

باشد که لمعه ای بدرخشید ز نور او

سالک به اهتمام ارادت وصال یافت

موسی و ذرّه ای ز تجلّی و طور او

درس زبور عشق به عشّاق می دهند

داوود را ترنّم زیر زبور او