غزل شمارهٔ ۱۵۹
نگار من که میان بسته ام به خدمت او
هزار شکر که مستظهرم بهمَّت او
اگر چه در قدمش همچو سایه بی قدرم
ز فرق ما مرواد آفتاب دولت او
لبش به دور ازل جرعه ای به ما بخشد
نمی رود ز مذاقم هنوز لذت او
اگر چه در لبش آب حیات موجود است
بسوخت سینه من زآتش محبت او