غزل شمارهٔ ۱۶۵
دلم به چشم تو آمد به دودمان سیاه
حذر نکرد همانا ز خان و مان سیاه
ز قید زلف تو پرهیز می کند دل من
چنانکه مار گزیده ز ریسمان سیاه
زبان برید قلم راز من هویدا کرد
سرش بریده که در من کشد زبان سیاه
فغان که صومعه گیران دورنگ و زّراقند
به درعه های سفید و به طیلسان سیاه