شمارهٔ ۱۶۰ - در مدح اتسز

فغان من از نعرهٔ پاسبان

که افگند تعجیل در کاروان

سبک برگرفتند بار مرا

نهدند بر سینه بار گران

برفت آن مه آسمان و ز رنج

ندانم زمین را همی ز آسمان

برفت او و جان شد ز شخصم برون

روان گشت و خون شد ز چشم روان