شمارهٔ ۴

می‌دهی ساغر بیاد آن لب میگون مرا

ساقی امشب می‌کنی، تا کی بساغر خون مرا؟!

مدعی پیوسته گوید عیب او، غافل که عشق

چهره‌ی لیلی نمود از دیده‌ی مجنون مرا

در درون خلوت دل، عشق آن زیبا جمال

در نیامد تا نکرد از خویشتن، بیرون مرا؟

صدهزار افسون بکارش کردم و رامم نگشت

تا که رام خویش کرد او با کدام افسون مرا