۹ - النوبة الثالثة

قوله عزّ و جلّ: إِذْ قالَتِ امْرَأَتُ عِمْرانَ رَبِّ إِنِّی نَذَرْتُ لَکَ ما فِی بَطْنِی مُحَرَّراً در ذوق ارباب معرفت محرّر آنست که در ازل آزال آزاد ابد شد. نه دنیا دامن او گرفت، نه عقبى او را فریفت نه با شواهد و رسوم بماند، نه با پاداش درآویخت.

پیر طریقت گفت: «پاداش بر روى مهرتاش است! باز خواستن خود را از دوست، پرخاش است! همه یافتها دریافت آزادى لاش است!

آزاد شو از هر چه بکون اندر

تا باشى یار غار آن دلبر!

نشان آزادى آنست که: از آن فرید عصر خویش بو بکر قحطبى حکایت کنند که: او را پسرى بود سر به بى‏رسمیها برآورده، و از شوخى و ناپاکى با جوانان فساق درآمیخته. یکى از پیران طریقت باین پسر برگذشت و وى با اقران خویش در مجلس ملاهى نشسته، و آن بى‏رسمیها بر دست گرفته، و مردم از غیبت وى در دندنه‏اى افتاده، آن پیر را رحمت آمد بر بو بکر قحطبى که تا این مقاسات چون میکشد؟ و با این گفتگوى مردم در حق پسر وى، چون روزگار بسر مى‏برد؟! هم چنان میرفت تا بر در قحطبى شد. او را بصفتى دید، از خود بیخود شده، و از آن قصه و آن احوال بى‏خبر! لا بل که از خویش و بیگانه بى‏خبر! لا بل که از دنیا و دنیاویان بى‏خبر! این شیخ از حال وى در تعجب شد، گفت: «فدیت من لا یؤثّر فیه الجبال الرّواسى»! قحطبى بفراست بدانست که او تعجب میکند. گفت: «انّا قد حرّرنا عن رقّ الاشیاء فى الازل».