شمارهٔ ۳۳ - در مدح خواجه ابوالحسن

اتفاق افتاد پنداری مرا با زلف یار

همچو او من گوژپشتم ، همچو او من بیقرار

تافتست آن زلف پر دستان و من زو تافته

چون میان ما بپیوندد زمانی روزگار

تاب او بر تاب من عنبر ببار آرد همه

تاب من بر تاب او یاقوت سرخ آرد ببار

قامتش خواهم که باشد سال و مه در چشم من

زانکه نیکوتر بود سر و سهی در جویبار