شمارهٔ ۵۴

آسمان گون قرطه پوشید،آن چو ماه آسمان

مهر چهر آمد بنزد بنده روز مهرگان

خواب چشم نر گسینش در سحر سحر آزمای

تاب زلف عنبرینش بر سمن سنبل فشان

زلف و چشم او همی آشفته کردی جان و دل

آن یکی آشوب دل بود ، این یکی آشوب جان

چون لب و دندان او شد اشک چشم من درست

ناردان بر روی لؤلؤ ، لؤلؤ اندر ناردان