شمارهٔ ۹

آمدگه وداع چو تاریک شد هوا

آن مه‌ که هست جان و دلم را بدو هوا

گرمی‌ گرفته از جگر گرم او زمین

سردی‌ گرفته از نفس سرد من هوا

ماه تمام او شده چون آسمان کبود

شَکل شهاب او شده چون ماه نو دو تا

چون شاخ‌شاخ سنبل و چون جوی‌جوی سیم

زلف و سِرِشکش از بر یاقوت و کَهْرُبا