شمارهٔ ۱۵

بودم میان خلق یکی مرد پارسا

قلّاش کرد نرگس جمّاش تو مرا

از غمزهٔ تو در دلم افتاد وسوسه

با وسوسه جگونه توان بود بارسا

پرهیز کرده بودم و سوگند خورده نیز

کز بهر کام دل نشوم فتنهٔ بلا

از بس که کرد چشم تو نیرنگ و جادویی

برهیز من هَدَر شد و سوگند من هَبا