شمارهٔ ۱۹

چو عاشق شد دل و جانم رخ و زلفین جانان را

دل و جان را خطرنبود دل این را باد و جان آن‌را

من‌ از جانان دل و دین را به حیلت چون نگه دارم

که ایزد بر دل و جانم مسلط‌ کرد جانان را

نگارینی که چون بینی لب و دندان شیرینش

به شَکّر برورش دادند گویی دُرّ و مرجان را

به دندان و لب شیرین مسلم نیست دل بردن

جز آن یاقوت لب، معشوقِ مروارید دندان را