شمارهٔ ۲۸

آفتابی را همی ماند رخش عنبر نقاب

هیچکس دیدست عنبر را نقاب از آفتاب

گر نقاب آفتاب و آسمان شاید ز ابر

آفتاب دلبران را شاید از عنبر نقاب

ساحر و عطار شد زلفش که هر چون بنگرم

پیشه دارد سِحر صِرف و مایه دارد مشک ناب

زآنکه خَمّ جَعْد او پشت مرا دارد به خَم

زانکه تاب زلف او جان مرا دارد به تاب