شمارهٔ ۳۶

ز بسکه ماند دل و چشم من در آتش و آب

گشاده در دل و در چشم من بر آتش و آب

به نیک و بد ز دل و چشم من جدا نشود

چگونه باشد چشم و دل اندر آتش و آب

چرا دو عارض و چشم مرا مرصع‌ کرد

اگر به طبع نگشته است زرگر آتش و آب

از آن سبس که دلم در جوار خدمت اوست

شدست در دل و چشمم مجاور آتش و آب