شمارهٔ ۱۱۷

بهاری ‌کز دو رخسارش همی شمس و قمر خیزد

نگاری‌کز دو یاقوتش همی شهد و شکر خیزد

خروش از شهر بنشاند هر آنگاهی که بنشیند

هزار آتش برانگیزد هرآنگاهی که برخیزد

رخش ‌سیمین‌سپر بینم‌ خطش چون چنبر مشکین

شنیدی چنبر مشکین‌ که از سیمین سپر خیزد

به نابینای مادر زاد اگر رخساره بنماید

به نور روی او از چشم نابینا بصر خیزد