شمارهٔ ۱۴۶

قمر شد با سر زلفش مقامر

دل من برده شد کاری است نادر

دلم باید جهاز اندر میانه

چو زلفش با قمر باشد مقامر

مجاهز بود و حاصل خود نیامد

مرا خَصلی‌ از آن خصمان جائر

مرا با ماه و شب کار اوفتادست

که گردون هر دو را دارد مسافر