شمارهٔ ۱۹۱

سوال کردم از اقبال دوش وقت سحر

چهار چیز که نیکوترست یک ز دگر

نخست گفتم کان بی‌کرانه دریا چیست

که آب او همه جودست و موج او همه زر

رسیده منفعت آب او به شرق و غرب

رسیده مشعلهٔ موج او به بحر و به بر

از آب او شده در ملک باغ دولت سبز

ز موج او شده بر چرخ اوج‌ کیوان تر