شمارهٔ ۲۲۷

دل بی‌قرار دارم از آن زلف بی‌قرار

سر پر خمار دارم از آن چشم پر خمار

داند نگار من که چنین است حال من

زان چشم پُر خمار و از آن زلف بی‌قرار

ابرست تیره زلفش و سبزه است نو خطش

خرّم رخش چو تازه بهاری است غمگسار

گر گویمش که زلف و خط تو عجب شدند

گوید که ابر و سبزه عجب نیست در بهار