شمارهٔ ۲۳۶

تا خزان زد خیمهٔ‌ کافورگون بر کوهسار

مفره‌س زنگارگون برداشتند از مرغزار

تا برآمد جوشن رستم به روی آب‌گیر

زال زر باز آمد و سر برکشید ازکوهسار

تا وشی‌پوشان باغ از یکدگر گشتند دور

بر هوا هست از سیه‌پوشان قطار اندر قطار

چیست این باد خزان‌ کز باغها و راغها

بسترد آسیب و آشوبش همی رنگ و نگار