شمارهٔ ۲۳۹

ربود از دلم آن زلف بی‌قرار، قرار

نهاد بر سرم آن چشم پرخمار خمار

سرم‌ گرفته خمارست همچو چشم بتم

دلم چو زلف بتم تا گرفته است قرار

دهان یارم مانند نقطهٔ سیم است

کشیده گرد وی از غالیه یکی پرگار

اگر ستاره به پرگار در بود شب و روز

به نقطه در ز چه معنی ستاره دارد بار