شمارهٔ ۲۴۰

ای پرنگار گشته ز تو ‌دور روزگار

وز دور آسمان تن تو گشته پر نگار

گر نیستی صدف ز چه معنی بود همی

جای تو بحر و در دهنت در شاهوار

آری به اتفاق تویی آن صدف که هست

دُرّ تو بی‌نهایت و بحر تو بی‌کنار

مشکین تو را نقاب و حریرین تو را سَلَب

سیمین تو را بساط و ادیمین تو را حصار