شمارهٔ ۲۵۹

کنون‌ که خور به ترازو رسید و آمد تیر

شدند راست شب و روز چون ترازو و تیر

به‌ کوه سونش سیم و به باغ آبی و سیب

مگر که سیمگر و زرگرند لشکر تیر

مگر که باد خزان صیقل است کز عملش

چو روی آینه روشن شدست روی غدیر

مگر که عاشقِ زارند لعبتان چمن

که پشتشان چو کمان است و رویشان چو زریر