شمارهٔ ۲۶۵
همی جویم نگاری را که دارم چون دل و جانش
همی خواهم که یک ساعت توانم دیدن آسانش
اگر پیمان کند با من منم در خط پیمانش
وگر فرمان دهد بر من منم در بند فرمانش
نهاد اندر سرم ابری که پیدا نیست بارانش
نهاد اندر دلم دردی که پیدا نیست درمانش
چو وصلش من همی خواهم چه گردم گرد هجرانش
که پیداگشت پنهانم ز بس پیدا و پنهانش