شمارهٔ ۳۴۷

جهان پیر دیگرباره تازه گشت و جوان

به تازگی و جوانی چو بخت شاه جهان

چه باک از آن‌که جهان‌گه جوان وگه پیرست

همیشه شاه جوان است و بخت شاه جوان

سر ملوک، ملک شاه دادگر ملکی

که شهریار زمین است و پادشاه زمان

زکین او به دل اندر فسرده گردد خون

ز مهر او به تن اندر شکفته‌ گردد جان