شمارهٔ ۳۷۳

دوش رفتم به خیمهٔ جانان

تازه کردم به بوی جانان‌، جان

آفتاب است زیر شب ‌گفتی

زیر زلف اندرون رخ جانان

گر به روز آفتاب رخشان است

پس چرا شد به شب رخش رخشان

جعد او بر شکوفه عنبر بار

زلف او بر ستاره مشک افشان