شمارهٔ ۳۷۹

یک امشب زبهر من ای ساربان

زدروازه بیرون مَبَر کاروان

درنگی بکن تا من از جان و دل

ز جانان و دلبر بپرسم نشان

که تیمار دلبر ز من برد دل

که اندوه جانان ز من برد جان

زمن جان و دل چونکه بیرون شدست

به دروازه بیرون شدن چون توان