شمارهٔ ۳۹۱

بتی ‌که حور بهشی شود بر او مفتون

عقیق او به رحیق بهشت شد معجون

چو آهو است و دو زلفش به ‌دام ماند راست

که دید آهوی سیمین و دام غالیه‌گون

دو کژدمند سیاه آن دو دام او گویی

که دل برند ز مردم همی به زرق و فسون

هزار مردم کژدم فسای دیده استی

بیا و کژدم مردم فسای بین اکنون