شمارهٔ ۴۱۳

آن بت که هست چهرهٔ خور پیش او رهین

صد حلقه دارد از سه طرف هر طرف یمین

پیوسته در میانهٔ هر حلقه‌ای دلی

چون خاتمی شده که کبودش بود نگین

گاهی ز تاب زلف به‌ گل بر نهد کمند

گاهی ز کید جعد به مه بر کند کمین

از تاب زلف اوست دل من‌ گرفته تاب

وز چین جعد اوست رخ من‌ گرفته چین