شمارهٔ ۴۲۱

سمنبری‌ که فسونگر شدست عبهر او

همی خلد دل من عبهر فسونگر او

اگر خلیدن و افسون نباشد از عَبهر

چرا خلنده و افسونگر است عبهر او

زعطر خویش همی بند و جادویی سازد

دو زلف کوته جادو فریب دلبر او

به من نگه‌ کن و بنگر که بسته چون شده‌ام

به ‌بند جادویی اندر ز بوی عنبر او