شمارهٔ ۴۴۳

ای به رخسار و به عارض آفتاب و مشتری

آفتاب و مشتری را من به جانم مشتری

داری از سنبل نهاده سلسله بر آفتاب

داری از عنبر کشیده دایره بر مشتری

از سر زلف سیه با حلقه‌های سنبلی

از خم جَعْد و شکن با توده‌های عنبری

تا ندیدم زلف مشکینت ندانستم که هست

تار تبت حلقه حلقه بر جهاز ششتری