شمارهٔ ۳۳

تا دلم بستدی ای ماه و ندادی دادم

کشتهٔ عشق شدم راز نهان بگشادم

سرد بردی دلم از عاشقی و جستن عشق

لاجرم زود شدم عاشق و گرم افتادم

پدر و مادر من بنده نبودند تو را

من تو را بنده شدم‌ گرچه به اصل آزادم

هر شبی بر سر کوی تو برآرم فریاد

نکنی رحمت و یکشب نرسی فریادم