شمارهٔ ۳۱

تا می نمی خورم غمِ دل می خورد مرا

از دست غم هم اوست که وا می خرد مرا

یک دم به خوش دلی نزدم تا مکابره

زهد و ورع شدند حجاب خرد مرا

باشد کزین مشقت شاقم دهد خلاص

کو مشفقی که شقه به هم بر درد مرا

ساقی مگر به مصقله جام غم زده ای

زنگار زهد خشک ز دل بسترد مرا