شمارهٔ ۳۲

تا می نمی خورم غمِ دل می خورد مرا

کو هم دمی که روی و رهی بنگرد مرا

بر من جهان خروشد و شور آورد و لیک

از دست غم هم اوست که وا می خرد مرا

دانی چرا به آتش صهبا بسوختم

تا زمهریر توبه چو یخ نفسرد مرا

آه از جفای چرخ که دردِ فراقِ دوست

روزی هزار بار به جان آورد مرا