شمارهٔ ۳۹

زمانه باز جوان کرد پیرزالِ جهان را

بیار می که حیات از می است پیرو جوان را

مگر تتبّعِ من می کند سحاب به نیسان

که وقفِ طرفِ چمن کرد چشم ژاله فشان را

ببین بساطِ بساتین ز گونه گونه ریاحین

به چشم تجربه اعجوبهٔ زمین و زمان را

به چشم بر سرِ گل می کند نثار لآلی

صباح از آن صدفِ غنچه باز کرد دهان را