شمارهٔ ۴۰

به کام دل بدیدم خویشتن را

گرفتم در بر آن سیمین بدن را

به دستم داد زلفی کز نسیمش

جگر خون گردد آهوی ختن را

ببوسیدم بنا گوشی که عکسش

طراوت داد برگ نسترن را

صنوبر قامتی کز رشک ساقش

به گِل درماند پا سرو چمن را