شمارهٔ ۸۴

چو عشق پرده بر افکند و عقل شد محبوب

چه باک که از آن به دیوانگی شدم منسوب

به عشق پرتو خورشید عشق می جویم

وگرنه عقل چه بیند به دیده ی معیوب

قدم چو باز نگیرم همه به دست آرم

علی الخصوص چنین طالب و چنان مطلوب

به صدق دشمن جانیم و در نمی گنجد

محبت دگری با محبت محبوب