شمارهٔ ۱۰۳

چه باشد ار دهدم روزگار چندان بخت

که روی دوست ببینم، دریغ کو آن بخت

گذشت عمر و برون نامد از وبال اختر

فرو شدیم به درد و نکرد درمان بخت

به سوز ناله و فریاد من نشد بیدار

دمی ز خواب تغافل زهی تن آسان بخت

نه بخت آن‌که کند توبه از فضولی دل

نه روی آن‌که شود بعد از این به سامان بخت