شمارهٔ ۱۰۵

آتش سودای تو جانم بسوخت

یک شررش هر دو جهانم بسوخت

سوخته را خوش بتوان سوختن

سوخته‌ای بودم از آنم بسوخت

طاقت خورشید وصالم نبود

حیرت از آن وسع و توانم بسوخت

از من و ما گر اثری بود، رفت

عشق به‌کل نام و نشانم بسوخت